گل لبخند چو از باغِ رُخش گشت عيانشد زبانم ز طرب غرق به آواز و بيان
زعفران گونه و شِكَّرلب و شاداب نگاهسرخ لب، نقره بدن،ماه نشان، شهد دهاننگهي گر به منِ خشك نهاد اندازدابرِ دل عشق ببارد ز دو چشم و ز زبانگفتمش بي تو مرا عمر سپردن گنه استگفت باشي تو گنهكارترين در دو جهانهر چه جوهر بفشاندم ز صفاتش به ورقتيغ شد بر من و باريد ز ابرويِ كمانسپرِ درد شدم، سبز بُدم، زرد شدمتا كه خاري نرود در قدمِ سروِ چماناو همه ناز و خرامان به سرِ كوي و گذرمن، دوان در پيِ او، مويه كن و جامه درانپيري آمد به رَه و موعظه ا
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
به ایران سلام و به تهران درودبه دور هر دو از زهرِ چشم حسود
کنم قصه ای با تو آغاز با:"یکی بود و گاهی، یکی هم نبود"از ایران رگ و ریشه ام وامدارز تهران مرا تا ابد تار و پودبه زیبایی اش خیمه ای شد به پانمادی چو میلاد در آن عموددر آن در صفا گرد هم آمدندمسلمان و اهلِ مسیح و یهودچرا باید این شهرِ زیبا شودبه سالی سه ماه، غرق در خاک و دود؟و پرسم چرا در خیابانِ آنچنین سیل، از خودرو دارد وجود؟پِیِ نان، سحرگاه باشد قیامو در نیمه شب می رسیم بر قعودبه پیشی گرفتن، چرا میکنندز همشهریِ خویش و کولَش صعود؟شده شه
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
روزگاری كودكان سرگرم يك بازي شدندچوب بر دست و به دنبال سگي تازي شدند
تكّه مرغي خام بر چوبك ببستند و سپسپيشِ چشمِ آن زبان بسته به طنّازي شدندهر چه چوبك بيشتر در رقص و در قيقاج بودبيشتر مشمول كِيف از فعل سگبازي شدندروحِ حيوان در پِيِ بويِ غذا پر مي كشيدهمزمان طفلان غریقِ ناز و غمّازي شدندپیرمردی خرقه پاره خواست از رَه بگذردجامه اش كندند و با آن سوي بزّازی شدندسگ به دنبال و به يك دست چوب و در ديگر رداهر که قصدِ سدّ ِراهی بود را غازی شدندجامه را بر سکّه ای بفروختند و بعد از آنبر فراز آسمان عیش پروا
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
حاصلِ پلک به هم سایش ِ تو خون من استکز نظر جاری و بر صورت و بر پیرهن است
تو عزیز دل مایی ز زمانهای کهنقبل از آنی که بدانم که مرا جان و تن استخانه ام قلب تو و شانهٰ تو بستر مناز سرت تا نوک پا جای به جایش وطن استصبح را پلک ز هم رَستنت آغاز کندنور چشمان تو انگیزهٰ باغ و چمن استتو همه هستی و نوری، ضربانی، نفَسیاز هنرهای تو تا صبح قیامت سخن استوسعت عشق مرا روح، به رویا جویددر پِی ات شام، ز شام راهیِ هند و یمن استهر دمی پای نهی بر سر کوی و گذریقَدَمت لایق تقدیم سری بی بدن استاز هزاران گُهرت ذرّه ای ب
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
گامها سویت نهادم، تا ببینم همدمي؟یا بدانی حالِ حاضر در کنارِ من کمی
سینه ات از مِهر من گر گاهگاه آید به جوشروزه بشکن با کمی قند از لبانِ من دَمیگر یکایک مردمان ساز و یکایک نغمه اندخوشترین آوا تو اندر کهکشان و عالمیگنجی ار باشد به دنیا در وصال دوست باددر کدامین راه، اندر جستنِ پیچ و خمی؟بارها مقصود خود روشن بیان بنموده اموای بر تو کز مراد من به دل داری غمیساعتی از قیل و قال و گفته های واعظاندور شو، آرام گیر بر شانه ام بنما لَمیدر سخن عاشق ترین مخلوقِ عالم بودهایدر عمل باران که نه، با دستِ بال
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
عصر روزی گرم، اندر واپسین ماه بهارپهن کردم سفرهٰ تنهایی ام در مَرغزار
سایه ای از مهربانیِ درختی پر ز برگمیزبانم شد چو زیرش آرمیدم بیگدارآسمان گسترده بر شهر و به جريان، زندگيتکه ابرِ نازکی مغرب به مشرق رهسپاردسته ای سار و پرستو بی امان بر گِرد همدل که نه، هوش و حواسم برده تا آغوشِ یاریک پرستو کو به پندارم همی دوشیزه بودشیطنت میکرد در میدان و اندر کارزاربا کرشمه میربودش دل چو میزد بال و پربی صدا میگفت خواهم یارِ غار و همکناریک به یک نرها به دنبالش چو صف آراستندقصد کردند آورند آن دخترک را د
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.روز اولی که به مدرسه جدید آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟یک دفعه کلاس از خنده ترکید...بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند.اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
بزرگترین فاجعه در دنیا نیز که رخ بدهد، زمین از گردش نمی ایستد، پس زندگی همیشه ادامه دارد.
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان