خرید بک لینک
گل لبخند چو از باغِ رُخش گشت عيانشد زبانم ز طرب غرق به آواز و بيان زعفران گونه و شِكَّرلب و شاداب نگاهسرخ لب، نقره بدن،ماه نشان، شهد دهاننگهي گر به منِ خشك نهاد اندازدابرِ دل عشق ببارد ز دو چشم و ز زبانگفتمش بي تو مرا عمر سپردن گنه استگفت باشي تو گنهكارترين در دو جهانهر چه جوهر بفشاندم ز صفاتش به ورقتيغ شد بر من و باريد ز ابرويِ كمانسپرِ درد شدم، سبز بُدم، زرد شدمتا كه خاري نرود در قدمِ سروِ چماناو همه ناز و خرامان به سرِ كوي و گذرمن، دوان در پيِ او، مويه كن و جامه درانپيري آمد به رَه و موعظه اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:15

به ایران سلام و به تهران درودبه دور هر دو از زهرِ چشم حسود کنم قصه ای با تو آغاز با:"یکی بود و گاهی، یکی هم نبود"از ایران رگ و ریشه ام وامدارز تهران مرا تا ابد تار و پودبه زیبایی اش خیمه ای شد به پانمادی چو میلاد در آن عموددر آن در صفا گرد هم آمدندمسلمان و اهلِ مسیح و یهودچرا باید این شهرِ زیبا شودبه سالی سه ماه، غرق در خاک و دود؟و پرسم چرا در خیابانِ آنچنین سیل، از خودرو دارد وجود؟پِیِ نان، سحرگاه باشد قیامو در نیمه شب می رسیم بر قعودبه پیشی گرفتن، چرا می‌کنندز همشهریِ خویش و کولَش صعود؟شده شهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:15

روزگاری كودكان سرگرم يك بازي شدندچوب بر دست و به دنبال سگي تازي شدند تكّه مرغي خام بر چوبك ببستند و سپسپيشِ چشمِ آن زبان بسته به طنّازي شدندهر چه چوبك بيشتر در رقص و در قيقاج بودبيشتر مشمول كِيف از فعل سگبازي شدندروحِ حيوان در پِيِ بويِ غذا پر مي كشيدهمزمان طفلان غریقِ ناز و غمّازي شدندپیرمردی خرقه پاره خواست از رَه بگذردجامه اش كندند و با آن سوي بزّازی شدندسگ به دنبال و به يك دست چوب و در ديگر رداهر که قصدِ سدّ ِراهی بود را غازی شدندجامه را بر سکّه ای بفروختند و بعد از آنبر فراز آسمان عیش پرواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:15

حاصلِ پلک به هم سایش ِ تو خون من استکز نظر جاری و بر صورت و بر پیرهن است تو عزیز دل مایی ز زمانهای کهنقبل از آنی که بدانم که مرا جان و تن استخانه ام قلب تو و شانهٰ تو بستر مناز سرت تا نوک پا جای به جایش وطن استصبح را پلک ز هم رَستنت آغاز کندنور چشمان تو انگیزهٰ باغ و چمن استتو همه هستی و نوری، ضربانی، نفَسیاز هنرهای تو تا صبح قیامت سخن استوسعت عشق مرا روح، به رویا جویددر پِی ات شام، ز شام راهیِ هند و یمن استهر دمی پای نهی بر سر کوی و گذریقَدَمت لایق تقدیم سری بی بدن استاز هزاران گُهرت ذرّه ای بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:15

گامها سویت نهادم، تا ببینم همدمي؟یا بدانی حالِ حاضر در کنارِ من کمی سینه ات از مِهر من گر گاه‌گاه آید به جوشروزه بشکن با کمی قند از لبانِ من دَمیگر یکایک مردمان ساز و یکایک نغمه اندخوش‌ترین آوا تو اندر کهکشان و عالمیگنجی ار باشد به دنیا در وصال دوست باددر کدامین راه، اندر جستنِ پیچ و خمی؟بارها مقصود خود روشن بیان بنموده اموای بر تو کز مراد من به دل داری غمیساعتی از قیل و قال و گفته های واعظاندور شو، آرام گیر بر شانه ام بنما لَمیدر سخن عاشق ترین مخلوقِ عالم بوده‌ایدر عمل باران که نه، با دستِ بالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:15

عصر روزی گرم، اندر واپسین ماه بهارپهن کردم سفرهٰ تنهایی ام در مَرغزار سایه ای از مهربانیِ درختی پر ز برگمیزبانم شد چو زیرش آرمیدم بی‌گدار‌آسمان گسترده بر شهر و به جريان، زندگيتکه ابرِ نازکی مغرب به مشرق رهسپاردسته ای سار و پرستو بی امان بر گِرد همدل که نه، هوش و حواسم برده تا آغوشِ یاریک پرستو کو به پندارم همی دوشیزه بودشیطنت می‌کرد در میدان و اندر کارزاربا کرشمه می‌ربودش دل چو می‌ز‌د بال و پربی صدا می‌گفت خواهم یارِ غار و همکناریک به یک نرها به دنبالش چو صف آراستندقصد کردند آورند آن دخترک را دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:15

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.روز اولی که به مدرسه جدید آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟یک دفعه کلاس از خنده ترکید...بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند.اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:15

بر اين باورم كه بين روح و چشم آدمي، ارتباطي برخط با پهناي باندي عريض برقرار است، به گونه اي كه ذره اي تغيير در روح هر كس را مي توان در چشم او رصد كرد.زبان توانايي دروغ دارد، ولي چشم، مصداق بارز راستي است و چشم، اگرچه در ابعاد بادام، اما تبلور ژرفاي روح آدم است. گوش، امكان فيلترينگ ورودي ندارد، چشم اما با تغيير مسير نگاه، مي تواند ورودي را غربال كند. بيني تلاش مي كند تا با امكانات به روز شده اش، جلوي ورود برخي زايدات را گرفته، آنها را جمع و بيرون براند، چشم اما مي تواند با فرمان به پلك، يكجا راه عبور را بر هر ناخواسته اي ببندد. غافل نباشيم كه نگاه زيبا، چشم را زيبا مي كند و چشم زيبا، شُكوه بر آدمي مي بارد.پس اول مراقب چشمهامان و چشمهايش باشيم.اما چرا ما چشمهامان را مي بنديم وقتي:مي بوسيمبغل مي كنيمدعا مي كنيمگريه مي كنيمرويا مي بينيمگوش مي دهيم و استشمام مي كنيم؟چون زيباترين چيزها در زندگيقابل ديدن نيستند،بلكه با قلب حس مي شوند!پس دوم، مراقب قلبهامان و قلبش باشيم.#محمد_رزاقی (#تابان)+ نوشته شده در  ساعت &nbsp توسط م.ر  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 13:14

خستگي را رفع، اندر قهوه استدرد را تسكين و آخر قهوه استدست عشاق ار به دست يار رفتمن دو بازويم همي بر قهوه استدیگران را زر به گردن دیده امگنج ما از پای تا سر قهوه استتلخی اش در كام من خوش تر ز شهدبا عسل باشد برابر، قهوه استطفل پرسيدش: پس از من قند چیست؟گفت: کان، شیرینِ مادر، قهوه است!قبله ام روي چو ماهِ دوست شددر وضويم آب كوثر قهوه استخاطراتت را چو تابان زد ورقجز من و یادم سراسر قهوه است#محمد_رزاقی (#تابان)+ نوشته شده در  ساعت &nbsp توسط م.ر  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:24

ما را به خيال، عيد نوروز تويي

هر لحظه و هر نفس شب و روز تويي

گر قصدِ تو خاموشیِ من از سخن است

بنشان به لبم بوسه كه لب دوز تويي

محمد رزاقی (تابان)

+ نوشته شده در  ساعت &nbsp توسط م.ر  | 

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1403 ساعت: 19:24

خاكِ بي جان به رُخَش نقش فريبنده گرفتبطنِ هستی صفتِ جوشش زاينده گرفتبار ديگر به زمين گاهِ بهار آمد بازسبزه بر قافلهٰ كوكب چرخنده گرفتيادم آورد كه سالي دگرم رفت ز عمرسازِ افسوس به مضراب نوازنده گرفتتيغ آن غمزه كه در كودكي ام رفت به چشمآتشي شد كه به عمرِ منِ شرمنده گرفت تا كه هر ناز ز گنج هنرت آمد فاشتنِ بي تو عطشِ وصلِ فزاينده گرفتهمه ايام جواني به فراقِ تو گذشتبه اميدی كه شود دولت آینده گرفتشكنِ زلفِ تو و قامت و ابروي كمانسرزميني است كه صد فوج، پناهندهگرفتچشم، از بارِ فراقت به کفایت نَگِريستآسمان برق زد و ابرك بارنده گرفتاينکه تابان به كفَش آه ندارد تو بخندشايدش بخت زد و بوسه از آن خنده گرفتمحمد رزاقی (تابان)+ نوشته شده در  ساعت &nbsp توسط م.ر  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1403 ساعت: 19:24

دل اگر خواست شبی قیمه، به دل راه بیاسرِ تعظیم فرود آوَر و بر شاه بیاقیمه آن آب حیات است اگر تشنه شویکفش، برکن وَ دوان بر سر این چاه بیادو هزاران ز طعام، لیک یکی قیمه نبودوَه برون شو ز درِ مستی و آگاه بیااز افق تا به افق گرچه پر از جاذبه استدگر آفاق بِنه، نزدِ رخِ ماه بیاقیمه در سفره اگر هست وَ بویش به هواناله کن، جامه دران، خیز و بکش آه بیاو مریدان ز چنین قصه به “تابان” گویندوصفِ این قیمه دگر بس کن و کوتاه بیا#محمد_رزاقی (#تابان)+ نوشته شده در  ساعت &nbsp توسط م.ر  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: سه شنبه 22 اسفند 1402 ساعت: 23:08

بزرگترین فاجعه در دنیا نیز که رخ بدهد، زمین از گردش نمی ایستد، پس زندگی همیشه ادامه دارد.

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 15:15

مرا بختي به سالي شد ميسرخليج فارس و آن دريايِ اخضرپس از كاري كه ماموريتم بودناهاري شد مهيّا، سفره در بربگفتند اين قليّه ماهي ات خوركه حالت گردد از ديروز بهترهمي در ابتدا پُر بودم از شكخورم يا سفره برچينم سراسربه دل گفتم خورشتِ ماهي است اينمگر آمد ز رَه آن روزِ محشر؟ادب حكمش چنين شد بر منِ زاركه برگيرم دو لقمه خير، از شرّچو اول لقمه را با شك جويدمز اطمينان گرفتم بار ديگربه قدري خوردم از آن جلوهٰ نابكه ظرف ديگري آمد به محضرپس از آن عهد كردم با دلِ خويشقضاوت، بعدِ نوشيدن ز ساغراگر رنگين كمان بر سفره بينمقليّه، حرف اول، حرف آخرمشو "تابان" ز زخم و طعنه نالاندگر بر حرف مردم گوشِ من كر#محمد_رزاقی (#تابان)+ نوشته شده در  ساعت &nbsp توسط م.ر  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 0:08

نامِ آن تا شنوم، از کفَم ایمان بروَد هوش و حالم همه از صحّت و میزان بروَد بوی آن از دو-سه فرسنگ، مشامم ببَرَدروی آن بت چو بینم، ز تنم جان برودوای اگر ذره ای از آن به دهان بگذارمروحم از سطح زمین تا تهِ کیهان برودآنقدَر همرَه ما بوده به تاریخ بشروه که تاریخچه، تا خلقت انسان برودسبزی-قورمه، لوبیا، گوشت و پیاز، ادویه، آبدر ظروفت، بغلِ لیموی عَمّان برودقورمه سبزی! به تو راز دل خود گویم فاشبا تو اندوختهٰ عمر، چه آسان برودمزّه اش ولوله ای در دلم آغاز کندزردیِ روی من از سبزی ایشان برودنقطهٰ فصل من و اهل دل از دامنِ تو استاگرم عشق ز شعرِ منِ “تابان” برود#محمد_رزاقی (#تابان)+ نوشته شده در  ساعت &nbsp توسط م.ر  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 0:08

صفحه بندی