خرید بک لینک

به ایران سلام و به تهران درود

به دور هر دو از زهرِ چشم حسود

دود جهالت

کنم قصه ای با تو آغاز با:

"یکی بود و گاهی، یکی هم نبود"

از ایران رگ و ریشه ام وامدار

ز تهران مرا تا ابد تار و پود

به زیبایی اش خیمه ای شد به پا

نمادی چو میلاد در آن عمود

در آن در صفا گرد هم آمدند

مسلمان و اهلِ مسیح و یهود

چرا باید این شهرِ زیبا شود

به سالی سه ماه، غرق در خاک و دود؟

و پرسم چرا در خیابانِ آن

چنین سیل، از خودرو دارد وجود؟

پِیِ نان، سحرگاه باشد قیام

و در نیمه شب می رسیم بر قعود

به پیشی گرفتن، چرا می‌کنند

ز همشهریِ خویش و کولَش صعود؟

شده شهر، بازارِ مکّاره ای

که بالا رَوَد نرخها زود، زود

و چون ژرف گشتم در آن یافتم

خبر های ناخوش و حالِ خمود

یکی زان دو صد غصه اینک بُوَد

به کسبِ خلایق گره با رکود

چرا برق در فصل گرما رَوَد؟

دکل نه، خود برق را کی ربود؟

اگر زن ندارد حمایت به خویش

هجومِ نگه، بر وی آید فرود

واگر سفره اش خالی از نان بُوَد

به یاریِ وی، کس ندارد وجود

و امّا اگر پیچه اش شل شود

چه بسیار باشد گواه و شهود

گریبان خود پاره خواهند کرد

که یک تار مو رخ به عالم نمود

به چشمان بُوَد فرق در سوختن

ز دودِ جهالت و یا دود عود

دَدان، نقد اوضاع ندانند چیست

چه دلها که"تابان" ز انسان ربود

محمد رزاقی (تابان)

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:15

صفحه بندی