مرا بختي به سالي شد ميسر
خليج فارس و آن دريايِ اخضر
پس از كاري كه ماموريتم بود
ناهاري شد مهيّا، سفره در بر
بگفتند اين قليّه ماهي ات خور
كه حالت گردد از ديروز بهتر
همي در ابتدا پُر بودم از شك
خورم يا سفره برچينم سراسر
به دل گفتم خورشتِ ماهي است اين
مگر آمد ز رَه آن روزِ محشر؟
ادب حكمش چنين شد بر منِ زار
كه برگيرم دو لقمه خير، از شرّ
چو اول لقمه را با شك جويدم
ز اطمينان گرفتم بار ديگر
به قدري خوردم از آن جلوهٰ ناب
كه ظرف ديگري آمد به محضر
پس از آن عهد كردم با دلِ خويش
قضاوت، بعدِ نوشيدن ز ساغر
اگر رنگين كمان بر سفره بينم
قليّه، حرف اول، حرف آخر
مشو "تابان" ز زخم و طعنه نالان
دگر بر حرف مردم گوشِ من كر
#محمد_رزاقی (#تابان)
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان