خرید بک لینک

خاكِ بي جان به رُخَش نقش فريبنده گرفت

بطنِ هستی صفتِ جوشش زاينده گرفت

بار ديگر به زمين گاهِ بهار آمد باز

سبزه بر قافلهٰ كوكب چرخنده گرفت

يادم آورد كه سالي دگرم رفت ز عمر

سازِ افسوس به مضراب نوازنده گرفت

تيغ آن غمزه كه در كودكي ام رفت به چشم

آتشي شد كه به عمرِ منِ شرمنده گرفت

تا كه هر ناز ز گنج هنرت آمد فاش

تنِ بي تو عطشِ وصلِ فزاينده گرفت

همه ايام جواني به فراقِ تو گذشت

به اميدی كه شود دولت آینده گرفت

شكنِ زلفِ تو و قامت و ابروي كمان

سرزميني است كه صد فوج، پناهنده

گرفت

چشم، از بارِ فراقت به کفایت نَگِريست

آسمان برق زد و ابرك بارنده گرفت

اينکه تابان به كفَش آه ندارد تو بخند

شايدش بخت زد و بوسه از آن خنده گرفت

محمد رزاقی (تابان)

+ نوشته شده در  ساعت &nbsp توسط م.ر  | 

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1403 ساعت: 19:24

صفحه بندی