نامِ آن تا شنوم، از کفَم ایمان بروَد
هوش و حالم همه از صحّت و میزان بروَد
بوی آن از دو-سه فرسنگ، مشامم ببَرَد
روی آن بت چو بینم، ز تنم جان برود
وای اگر ذره ای از آن به دهان بگذارم
روحم از سطح زمین تا تهِ کیهان برود
آنقدَر همرَه ما بوده به تاریخ بشر
وه که تاریخچه، تا خلقت انسان برود
1-1، لوبیا، گوشت و پیاز، ادویه، آب
در ظروفت، بغلِ لیموی عَمّان برود
قورمه سبزی! به تو راز دل خود گویم فاش
با تو اندوختهٰ عمر، چه آسان برود
مزّه اش ولوله ای در دلم آغاز کند
زردیِ روی من از سبزی ایشان برود
نقطهٰ فصل من و اهل دل از دامنِ تو است
اگرم عشق ز شعرِ منِ “تابان” برود
#محمد_رزاقی (#تابان)
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان