گل لبخند چو از باغِ رُخش گشت عيان
شد زبانم ز طرب غرق به آواز و بيان
زعفران گونه و شِكَّرلب و شاداب نگاه
سرخ لب، نقره بدن،ماه نشان، شهد دهان
نگهي گر به منِ خشك نهاد اندازد
ابرِ دل عشق ببارد ز دو چشم و ز زبان
گفتمش بي تو مرا عمر سپردن گنه است
گفت باشي تو گنهكارترين در دو جهان
هر چه جوهر بفشاندم ز صفاتش به ورق
تيغ شد بر من و باريد ز ابرويِ كمان
سپرِ درد شدم، سبز بُدم، زرد شدم
تا كه خاري نرود در قدمِ سروِ چمان
او همه ناز و خرامان به سرِ كوي و گذر
من، دوان در پيِ او، مويه كن و جامه دران
پيري آمد به رَه و موعظه ای بر لب داشت:
كم كن از چرب زباني و تملّق به زبان
گر تو خواهانی و عشقش به دلت افتاده است
خوش بُوَد رَه بسِپاری به طلب، جُوركشان
قلبِ تاریخ نشان دار ز سربازی هاست
بايدت سر برود در قدمِ سروقدان
منشين و مَنِويس از رُخ و خال و خط و لب
در تلاش است و خطر حاصل و مقصود جهان
پس از آن بود كه تابان دگر افتاد به راه
تا خداوند دهد بركتش از كون و مكان
محمد رزاقی (تابان)
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان