خرید بک لینک

گل لبخند چو از باغِ رُخش گشت عيان

شد زبانم ز طرب غرق به آواز و بيان

عالِم بي عمل به چه مانَد؟ به زنبور بي عسل!

زعفران گونه و شِكَّرلب و شاداب نگاه

سرخ لب، نقره بدن،ماه نشان، شهد دهان

نگهي گر به منِ خشك نهاد اندازد

ابرِ دل عشق ببارد ز دو چشم و ز زبان

گفتمش بي تو مرا عمر سپردن گنه است

گفت باشي تو گنهكارترين در دو جهان

هر چه جوهر بفشاندم ز صفاتش به ورق

تيغ شد بر من و باريد ز ابرويِ كمان

سپرِ درد شدم، سبز بُدم، زرد شدم

تا كه خاري نرود در قدمِ سروِ چمان

او همه ناز و خرامان به سرِ كوي و گذر

من، دوان در پيِ او، مويه كن و جامه دران

پيري آمد به رَه و موعظه ای بر لب داشت:

كم كن از چرب زباني و تملّق به زبان

گر تو خواهانی و عشقش به دلت افتاده است

خوش بُوَد رَه بسِپاری به طلب، جُوركشان

قلبِ تاریخ نشان دار ز سربازی هاست

بايدت سر برود در قدمِ سروقدان

منشين و مَنِويس از رُخ و خال و خط و لب

در تلاش است و خطر حاصل و مقصود جهان

پس از آن بود كه تابان دگر افتاد به راه

تا خداوند دهد بركتش از كون و مكان

محمد رزاقی (تابان)

برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:15

صفحه بندی