ديگر لب و دندانم را نخواهم شست
بس كه تو لابلای آنها شناوري
ديگر دستانم را نخواهم شست
بس كه بوي نياز تو را مي دهند
ديگر پاهايم را نخواهم شست
بس كه گرد و خاك راه آغوش تو بر آنهاست
ديگر چشمانم را نخواهم شست
بس كه به افق روياي تو خيره مانده اند
و دیگر به هیچ مرهمی اعتنا نخواهم کرد
بس که زخم یاد تو شیرین است...
محمد زراقی (تابان)
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان