1 هفتمین شب درگذشت
بلند آشیان، مرحوم
علیرضا زرمینا
ع عود می سوخت ولی چشم و لبش خندان بود
عطر جانش همه، آرامش روح و جان بود
ل لبش از شادی و امّید سخن سر می داد
نفسش عین قرار و تپش و سامان بود
ی یک دم آن مرد ندیدم به خمی در ابرو
خُلقِ خوش، روی گشاده، صفت ایشان بود
ر رسم چرخ فلک این است که گل می چیند
ساعت عرش، چقدر عقربه اش میزان بود
ض ضامنِ خصلت انسانیت و آگاهی
در عمل، راهنمای گهرِ ایمان بود
ا از هنر داشت هزاران به تن و جان و مقام
قبله و حاضر و ناجی به رهِ پیچان بود
ز زر و الماس اگر معدن و کوهی دارد
همّتِ کشف و حصولش، قدمِ ایشان بود
ر روح او مخزن راز و بدنش فرمانبر
هم به روز و شب سختی، وسط میدان بود
م ماه را در شبِ ابری اگرت بود نیاز
رویِ او چارۀ کارِ گذر از طوفان بود
ی یادگارانِ وی اینک چو خودش بر چشم اند
آنکه تقدیرِ جهانش سفرِ پایان بود
ن نام و یادی که سراسر، در و دیوار گرفت
همه از عشقِ گلِ سرسبد ایران بود
ا آنچه با اشک، روان شد ز سر و رویِ قلم
قطره ای خون، ز جِراحاتِ دلِ "تابان" بود
#محمد_رزاقی (#تابان)
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان