سحر در راز بودم پيشاني بر خاكستايش بر لبو تصويري در خيالگيسوانتخنده اتبر هم و باز شدن پلكهايتتمام ايمانم را شستمن هر روزبراي شستن ايمانمپنج نوبتبه خاك مي افتم
محمد رزاقي (تابان)
#محمد_رزاقي (#تابان)
برچسب: نویسنده: غزل حیدریان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:14