
فرصتی دست داد برای تماشای فیلم رگ خواب، به نویسندگی معصومه بیات و کارگردانی حمید نعمت الله. تماشای این فیلم، جرقه ای شد برای شکل گیری این نوشتار. حتما که نقد فیلم، کار نگارنده نبوده و نیست و چنین قصدی نیز نداشته است.
ارتباط دختر و پسر، زن و مرد، دختر و مرد، زن و پسر و دیگر اقسام آن، جدا از تبلیغ از طریق سریالهای آرمیده بر امواج وارداتی و همچنین طرح در برخی آثار سینمایی و یا حتی تلویزیونی داخلی، از هر نوع و کیفیت و با هر تعریفی که باشد، مقوله ای است که کنار آمدن، پرداختن به و یا مواجهه با آن، از فرهنگ فردی-خانوادگی برآمده از روح اجتماعی آب می خورَد.
اگر بستر بحث را، جامعۀ امروز در نظر بگیریم، پدیده ای مانند آنچه در فیلم مطرح می شود، نه تنها کم نیست، بلکه به صورت کاملا زیر پوستی، نرم و خزنده، گریبان ارتباط طیف وسیعی از افراد را در بر گرفته است. تکنولوژی روز و بهره مندی از ابزار آن نیز، به نوبۀ خود این موضوع را تحت تاثیر فراگیر و رو به تزاید قرار داده است.
آنچه بیش از اینها مورد نظر نگارنده است، فراموشی و کم رنگ شدن انسانیت و جایگزینی آن با منفعت طلبی آدمیزاد در گذر از دالان زمانی است که به امروز ختم می شود. حال این منفعت طلبی از هر نوع مادی و غیر مادی آن که باشد. بسیار ازدواجهای اجباری، نا آگاهانه، هوس محور و یا سودجویانه، همچنان اتفاق می افتد. خارج از حوزۀ ازدواج نیز بسیار ارتباطات متنوع و منجر به آتش گرفتن پنبه رخ می دهد. در همۀ این قِسم ارتباطات، اگر وزن و زور انسانیت بر منفعت طلبی بچربد، رابطه با هر مشقت مادی و ناهنجاری ها و عدم تطابق فرهنگی خانواده ها ادامه می یابد و اگر نیابد، یا توافق ناشی از فهم طرفین است که دیگر ادامه به صلاح نیست و یا کار به جایی رسیده است که دیگران وارد گود شده و آن را به پایان می رسانند. اما اگر منفعت طلبی بر انسانیت غلبه کند، خروجی و کیفیت این ارتباط ها، سر از ناکجا ها در خواهد آورد. به هر میزان که نوع، هسته و ماهیت منفعت هر یک از طرفین ایجاب کند، مسیر رابطه طبق آن تعیین خواهد شد، چه خواسته و چه ناخواسته.

به فیلم بر می گردم و ماهیتی که کارگردان تلاش کرد برای مخاطب بنمایاند. اینکه توانست و یا نتوانست، خارج از تخصص سینمایی نگارنده است، اما اینکه چه می خواست بگوید و یا حداقل نگارنده چه برداشت کرده، مقوله ای دیگر.
یک سو، پسری است جوان (کامران) و به طور نسبی جذاب و با سواد و زبان دان و هنرمند و دارای باطنی رئوف و عاشق پیشه، دارای حداقلهای اقتصادی که ناشی از وابستگی به کارفرما است. بنابراین برای تمایز، انتخاب و یا ایجاد تعادل بین دو کفۀ ترازوی انسانیت و منفعت طلبی، تا آنجا که رعایت قوانین هر یک از این دو کفه، تناقضی برای کفۀ دیگر ایجاد نکند پیش می رود. از آنجا که آدمیزاد است و خطایش جایز، گاه چاشنی شیطنت را نیز به رفتار خود در ارتباط می افزاید. طبقۀ اجتماعی و پیشینۀ چندان مشخصی هم ندارد. سوی دیگر، زنی است (مینا) مطلقه و از آنجا که از طبقۀ اجتماعی پایین تر از متوسط است و خانوادۀ برقراری نداشته و ندارد، نیازمند شغل است. به قدر کفایت، انسان و سالم هم هست که برای امرار معاش، فقط در پی اشتغال آبرومند باشد که علیرغم سلامت روح، دقیقا از قلقلک های همان روح سالمش ضربه می خورد.
تا اینجا پسری است که قصد دارم نشان بدهم که منفعت طلبی اش بر انسانیتش می چربد و زنی که می خواهم چنین تصویر کنم که ساده، اما ناخواسته و ندانسته وارد مسیر شکست می شود و اما نفر سوم، زنی است که مالک فست فود صاحب نامی است. کامران، برای امرار معاش، برخورداری از جایگاه شغلی معقول و وجهۀ اجتماعی، در دامان وی افتاده و وابستگی اقتصادی اش به او، کامران را بر آن می دارد که تقریبا به تمامی خواسته های کاری و غیر کاری او تن دهد (هرچند که در فیلم، جز اشاراتی به موضوع دوم نمی شود). حتی می شود اینگونه برداشت کرد که ارتقاء شغلی این کامران در اثر گردن نهادن و یا حداقل همکاری همه جانبه با مالک فست فود بوده است. در تمامی جاهایی از قصه که پسر می توانست به خاطر عشقش به مینا، حتی از شغلش بگذرد و خفت تن فروشی مردانه به خاطر یک مشت دلار را به پایان برساند، نمی تواند و یا حتی نمی خواهد که تکلیفش را یکبار برای همیشه با خود روشن کند.
کامران، یک سمت ترازوی تعادل زندگی (منافع مادی) را به هر صورت در اختیار دارد، اما از عشق و لذت مصاحبت با زنی در جایگاه معقول خود برای طی مسیر زندگی بی بهره است. یافتن و یا ساختن آن نیز بدون انسانیت که ممکن نخواهد بود، پس دوست دارد تمبک بنوازد و زیر لب بخواند و همه را در حضور کسی که به او علاقه دارد انجام دهد. بی پروا عشقبازی کند، در ملاء عام با عشقش ظاهر شود، سینما برود، بستنی، کافه و ساندویچ را به پهنای دارایی اش برای او به هم بپیچاند، همۀ تفریحات و یا فضاهای مورد نیاز مقدمات یک رابطۀ شیرین را به قصد عاشقیت و شیرینی های آن به انجام رساند، موسیقی های متنوع فراهم کند، خاک بخورد چون مینا در بچگی این کار را دوست داشته است و چنان در جایگاه یک عاشق قرار گیرد که مقاومت را برای هر معشوقی ناممکن سازد.

مشکل از آنجا آغاز می شود که داشتن همزمان دو کفۀ ترازوی منفعت و انسانیت، به گونه ای که کامران برای خود در نظر گرفته است، در تعارض قرار می گیرند. از همان ابتدای جرقۀ علاقۀ کامران به مینا در فست فود و اخراج مینا توسط مالک آن تا آنجا که صبح پادشاهی غیر رسمی اش که دیر از خواب بر می خیزد، مجبور است برای توضیح و حضور در محل قرار قبلی با صاحب کارش با پرنسس یک شبه، رفتاری غیر معقول و دور از انتظار نشان دهد و یا در ادامه، آنگونه که باید مانند قبل به مینا توجه نمی کند، او را در دندانپزشکی بدون پول تنها می گذارد، از او می خواهد که پیراهنش را برای سفری غیر مترقبه که در پیش است، اتو کند اما وقعی به خواسته ها، تنهایی ها، در طوفان گرفتار شدن ها و غذا درست کردن های مینا نمی نهد، چه بسا که برخی از آنها را مسخره هم می کند، آنجا که خر از پل گذشت، آدمی اگر چون تعهد رسمی ندارد که هیچ، چون انسانیتش کمرنگ شده، هیچ دلیلی برای وفای به عهد از خود نشان نمی دهد، تعارض در امکان برقراری تعادل بین دو وزنه ای که کامران در زندگی برداشته است، خودنمایی می کند و با توجه به خاستگاه خانوادگی-اجتماعی نه چندان مشخص، هیچ راه حلی هم برایش ندارد و یا نمی خواهد داشته باشد. گاه از سادگی مینا برای پیشبرد اهداف غریضی خود نیز استفاده می کند. شاید برخورد قاطعانۀ مینا در تمام مسیر ارتباط و خط کشیدن هرچند ملیح و نرم و غیر مستقیم، می توانست چاره ساز باشد. حداقل اینکه می توانست از گر گرفتن خرمن شخصیت و جایگاه خود جلوگیری کند. نهایت اینکه کامران پس از تجربۀ هرچند کوتاه نداشته هایش، سعی در نگاهداری آرام و بی دغدغۀ موقعیت قبلی خویش دارد، اما قصه به گونه ای پیش می رود که مینا نتیجۀ تمام این بی مهری و بی هدفی کامران از این ارتباط و نشانه های حاصل از عمق آن را یکجا و با تهوع آورترین شکل ممکن، بر روی کامران و در حضور صاحب کارش بالا می آورد که البته نمادین هم هست. نتیجه اینکه کامران داشته های قبلی اش بر باد رفته و ماحصل عشق و ارتباطش با مینا را نیز از دست رفته می بیند و بازندۀ اصلی این کارزار و ماجرا، کسی نیست جز کامران.

مینا اما علیرغم سادگی، بازیچه قرار گرفتن و شکست شخصیت و گاه بی آبرویی، هنوز راه را برای ادامۀ زندگی و جبران باز می بیند و تلاش دارد با وجود همۀ تنگدستی و ضعف جسمانی و خرد شدن روحش، جرات ختم قائله را دارد و برای آن اقدام می کند. و این در واقع غلبۀ انسانیت بر منفعت طلبی است که بشر امروز به شدت به آن محتاج است.
اینکه کامران چاره ای جز رفتاری که بروز داد و فاجعه آفرید داشت یا نداشت و گربۀ روی بد سکۀ شخصیتش را برای نگاهداری به دست مینا سپرد، اینکه مینا در فرو رفتن در گودال شکست شخصیت خود نقش داشت یا نداشت و بسیار اینکه های دیگر، همچنان سوال و در معرض اظهار نظر صاحب نظران است، اما نگارنده معتقد است که هیچ قرص و داروی یکسانی برای حل مشکلات جامعۀ بشری جز در دست داشت رگِ خواب آن که نیست مگر دمیدن روح انسانیت در کل آن، نمی تواند راهگشا باشد.
منفعت طلبیِ گذرا در پیشگاهِ انسانیتِ ماندگار، همیشۀ تاریخ بازنده خواهد بود، حتی اگر تا عرش بر روی زر نشسته باشد و انسانیتِ بدون تعقل و تدبیر و راکد و ناپویا نیز، در قعر شکست اجتماعی فرو خواهد رفت.
محمد رزاقی (تابان)
برچسب: خواب,
نویسنده: غزل حیدریان