گفتند مکن شیون و برپا شو و بنگر
آری دگر عشاق چطور حوصله کردند
تا اینکه شنیدند ز بد عهدیِ جانان
چشمان، سیه و روی پر از آبله کردند
گفتند فراغ تو فقط وصلت یار است
آن شد که شتابان پیِ آن قابله کردند
اندر پیِ اش آحاد عظیمی به ره افتاد
جمعیتی اندر صف و در قافله کردند
چون موهبت یار زبان بود و عمل هیچ
یکجا سبد رای مرا باطله کردند
آخر به دعایی سر "تابان" ببریدند
زان پس صلواتی پیِ آن راحله کردند
محمد رزاقی (تابان)
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان